تبليغاتX
دل نوشته
نوشته شده در روز دوشنبه  ۲۳اردیبهشت ۱۳۸۷

چقدر احساس سبکی می کنم. همه حرف هایم را زدم و از سیر تا پیاز اتفاقات را برایش تعریف کردم.

 چقدر درد دل کردم و چقدر بعدش احساس خوبی داشتم. دلم خیلی تنگ بود اما الان حال بهتری دارم.

همیشه به دیدنش که می روم میوه و شیرینی و گل می برم. دیگر آنجا همه مرا می شناسند و با رفتنم

 دور من جمع می شوند و در مدت کوتاهی جشن کوچک میوه و شیرینی به پایان می رسد. فقط گل ها

می ماند و من و او و حرف ها و حکایت ها.

حالم خیلی بهتر شده و سبک شده ام. همیشه از سر خاک که بر می گردم همین حال را دارم. حتی

حضورش در زیر خاک هم تسلای وجودم است.


پ.ن: به خاطر تکراری بودن داستانک بالا از همگی عذر میخوام. این داستان رو در وبلاگ قبلیم (که هک شد)نوشته بودم. به خاطر گذشت زمان زیادی از آخرین آپم و آماده نبودن مطلب جدید این دفعه رو تحمل کنید.  
+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷

آن روز او با خودش هم قهر بود. هیچ کدام از کارهایش درست پیش نرفته بود و او آن قدر کلافه بود که از

 همه چیز بدش می آمد.

دیگر حوصله نداشت مثل هر روز غروب به خانه برود٬ رو به آینه بایستد و با خودش احوال پرسی کند.

 می خواست به جایی دور برود و خودش را سر به نیست کند٬ اما پاهایش او را به خانه بردند...

همین که وارد اتاق شد دستی از آینه بیرون آمد و یک دسته گل سرخ را به طرفش گرفت. با تعجب به آینه

 نگاه کرد ٬ درون آینه٬ خودش را دید که لبخند می زند و به گل ها اشاره می کند. دیگر نمی توانست

بدخلقی کند ٬ دسته گل را گرفت و با خودش آشتی کرد.


پ.ن: داستانک بالا تقدیم به وارینای عزیزم .......شاید با خودش و زندگی آشتی کنه.     
+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷

پس از روزها و هفته ها گره زدن٬ کار قالی به پایان رسید و من خوشحالی را در چهره مادرم دیدم.

 قرار شد فردای آن روز قالی را به شهر ببرد و با فروش آن پاهایش را که سالهاست ورم دارد درمان کند.

صبح روز بعد مادرم همراه عده ای از اهالی روستا با ماشین مش صفر به شهر رفت.

عصر وقتی از صحرا برای گاومان علف می آوردم ماشین مش صفر را دیدم که برگشته است. به سرعت به

 طرف خانه حرکت کردم. وقتی بچه های همسایه را دیدم که لباس نو به تن دارند و مشغول خوردن

خوراکی هستند مطمئن شدم که این بار هم مادر مهربانم به دکتر نرفته است.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷

یک جفت کفش ورزشی مشکی با خط های سفید تمام آرزوی پسرک بود. هر روز بعد از مدرسه پشت

 ویترین مغازه می ایستاد و با صورتی که به شیشه چسبیده بود به کفش ها نگاه می کرد. حساب کرده

 بود که اگر سه ماه شاگردی نانوایی را بکند می تونه کفش ها رو بخره. اگر باباش بود حتماْ براش میخرید

اما کو تا از سفر برگرده. از عموش هم نمی تونست بخواد چون حتماْ دعواش می کرد. بعد از سه ماه

وقتی با شور و شوق رفت تا مزد کارش رو بگیره بهش گفتن: عموت همین چند دقیقه پیش مزدتو گرفت و رفت.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷

همین که از در خانه بیرون زد تا سوار سرویس مدرسه شود٬ همه زدند زیر خنده. خودش نمی دانست

چه ریختی شده است. دکمه های روپوشش را بالا پایین بسته بود. کاپشنش را هم روی کوله پشتی

پوشیده بود. مقنعه اش پشت و رو بود. جوراب های لنگه به لنگه اش توی ذوق می زد و بند یکی از

 کفش هایش را هم نبسته بود. دوستش نخواست فوری قیافه عجیبش را به رخش بکشد ٬ بنابراین

بعد از سلام و احوالپرسی پرسید: چه خبر؟

- هیچی! دیشب مامان از بابام قهر کرد و رفت خونه باباش!

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۷

صحنه اول: صف تاکسی کنار پسری ایستاده ام ٬خانم جوانی بعد از من می ایستد باشالی نازک و

مانتویی چسبان. ۲۳تا ۲۵سال.

صحنه دوم: بالاخره تاکسی آمد. یک نفر جلو نشست و آن پسر عقب و بعد من٬ آن خانوم هم آخرین نفر

سوار شد.

صحنه سوم: خسته بودم٬ ساعت را نگاه می کردم و به انبوه ماشینهایی که آرام آرام در خیابان پیروزی

 حرکت میکردند. سرم را عقب دادم و چشمهایم را بستم . نگاهی به راست انداختم. دخترک انگار که

پهلوی یک جذامی نشسته باشد محکم خودش را به در چسبانده بود طوری که یک نفر دیگر هم بین ما

جا میشد.

صحنه چهارم: سر خیابان شکوفه , به راننده گفتم: ممنون هر جا شد پیاده میشم.غرولند کنان و با

سختی به کناری کشید.

صحنه آخر: آرام آرام در کنار خیابان قدم میزنم ماشین گشت انتظامی از کنارم میگذرد این جمله یکی از

 دوستانم به یادم می آید که نوشت: بار خدایا آنچه لیاقت ماست همینی هست که هست، پس آنچه

 شایسته خدایی توست آن عطایمان فرما !!!

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷

مُهرش را از کیفش درآورد ومحکم روی برگه ای کوبید و امضا کرد. به کسی که پشت خط بود٫ گفت:

« والله٫ اصلاٌ نه استخدامی ٫ نه قراردادی و حتی روزمزدی هم نمی پذیریم. ظرفیت نه تنها تکمیله ٫

که نیروهای خود ما هم زیادی هستند».

دستش را روی گوشی گذاشت و آرام گفت: «دائی جان! این برگه را بده به کارگزینی ٫ از الان مشغول شو.»

دستش را از روی گوشی برداشت و گفت: « عرض کردم به هیچ وجه نیرو نیاز نداریم. خداحافظ».

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷

سوار اتوبوس بودم ٫ تمام صندلی ها پر بود و من مجبور بودم سرپا بایستم ٬ کنارم پیرمردی ایستاده بود

 و روبرویمان جوانی بر روی صندلی نشسته بود ٬ در دل با خود می گفتم: اگر من به جای او نشسته

 بودم ٬ جایم را به این پیرمرد می دادم٬ که در همان لحظه جوان بلند و به من تعارف کرد که بنشینم.

وقتی روی صندلی نشستم فهمیدم که من هم پیر شده ام....


پ.ن: به دلیل برداشت های متفاوت دوستان از داستانک «دفعه اول» و دور شدن از منظور اصلی ٬ داستانک «پیرمرد» نگاشته شد. امیدوارم این بار توانسته باشم پیام داستان را منتقل کنم.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز ۱ فروردین ۱۳۸۷

بوی بهار را با تمام وجودم حس می کنم. روبه روی قاب عکست می نشینم و سین های سفره را دوباره

 می شمارم: ساعت های بی تو بودنم٫ سال های چشم انتظاری ام٫ سبزی بهارهای رفته٫ سرخی

روی چفیه و پلاک ات با انگشتری سبزرنگت و صفحات سفید دفترچه خاطراتت که نیمه تمام برایم آوردند

و گفتند که تو دیگر نمی آیی٫ اما نه!! سین هفتم را سالی که در پیش رو داریم ٫ می شمارم و همانند

 سال های پیش به خود امید می دهم که امسال٫ سال آخر است وتو می آیی.

پ.ن: از طرف «یاسی» و «نیلوفر» عزیز دعوت به نوشتن پستی در مورد «آرزوهای محالم» شدم.داستانک پایین رو تقدیم میکنم به تمام دوستان وبلاگ نویسم:

آرزوهای محال

- ریحانه! بیا انشایت رو بخون... بچه ها ساکت...موضوع: "ماشین و تاثیر آن در زندگی بشر"

- به نام خدا. من آرزو دارم یک «الگانس» داشته باشم...

- ولی منظور من از ماشین...

- (نشنیده می گیرد و ادامه می دهد) می خواهم «الگانس»ام را بفروشم و با پولش یک خانه کوچک

برای خانواده ام بخرم٫  برای دخترخاله سادات که عمری یتیم داری کرد سفر حج ثبت نام کنم٫ پول

جهیزیه مختصر مرضیه را بدهم٫ برای ننه یک صندلی چرخدار بخرم و... 

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶

چشم هایش را که با دو دکمه سیاه ساخته شده بود٬ بست و سعی کرد روزی را به

 یاد بیاورد که یک کوهنورد تنها٬ او را ساخت تا در سکوت کوهستان تنها نباشد.

کوهنورد دو شاخه کاج را برداشته بود و آنها را با تکه ای طناب به شکل صلیب به هم

 بسته و آن قدر برف جمع کرده بود که آدم برفی بتواند تمام زمستان را تاب بیاورد. بعد

 چادرش را برپا کرده بود و صبح روز بعد رفته بود.

چشمش را باز کرد و به جاده ای که کوهنورد از آن رفته بود چشم دوخت تا آمدن بهار

را ببیند. بهار که آمد آدم برفی از کوه سرازیر شد و از جویبار کوچکی که از حیاط

خانه کوهنورد رد می شد٬ گذشت. صلیب مانده بر کوه ٬ کاج کریسمس شده بود.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶

روزهای آخر اسفند بود. آدم برفی می خواست بهار را بیند اما تا آمدن بهار او باید می رفت.

 پس دست هایش را به سوی خورشید دراز کرد....

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۶

اتوبوس با سرعت می رفت. من ایستاده بودم. دستم به میله بود. پسر جوانی از جایش بلند شد.

به من تعارف کرد. اصرار کرد. برای اولین بار با چنین وضعی روبرو می شدم. باز که تعارف کردُ نشستم.

تا شب در فکر بودم!

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز پنج شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۶

می گفت:«این دفعه که برایش اسباب بازی گرفتمُ به هیچ کس نداد که هیچُ خودش هم با آن بازی نکرد!

از این که می دیدم رفتار دختر سه ساله ام تغییر کردهُ نگران شدم. آن شبُ اسباب بازی اش را با خودش

 آورده بودُ وقتی در میان انبوهی از جمعیتُ بلندش کردمُ بی درنگ آن را به داخل ضریح انداخت. رو کرد به

 من و با خوشحالی گفت: ببین... در امتداد انگشت کوچکشُ نگاهم را به اسباب بازی داخل ضریح حضرت

 رقیه که در زیر چراغ های پر نور می درخشیدُ دوختم و بی صدا گریه کردم..».


پ.ن: به خاطر غیبتی که داشتم از همه دوستان عذر می خوام.  یه سری مسائل به وجود اومده که مجبورم یه کم از محیط نت فاصله بگیرم.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز دوشنبه ۲۲ بهمن ۸۶

قبل از خواب از خدا می خواهد که بمیرد زودتر پیش مادرش برود. وقتی می خوابد خواب می بیند که

 مادرش آمده و می خواهد او را ببوسد. یادش می آید مادرش مرده و اگر او را در خواب ببوسد او هم

 می میرد. از مادر فاصله می گیرد.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶

روزنامه را که باز کردم ٬ عکس خودم را در ستون گمشده ها دیدم. با شماره تلفنی که پایین آگهی بود

تماس گرفتم٬ اشغال بود....!

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز چهارشنبه ۱۷ بهمن ۸۶

هندوانه فروش با بلندگو هندوانه می فروخت. زنی از خیابان گذشت. ماشین های بی پایان سرازیر

بودند. مردی گدایی می کرد. مرد دیگری کیفش را به زمین گذاشت و به ساعتش نگاه کرد.خورشید

 می درخشید و آسمان آبی بود ٬ هنگامی که خود را از بام ساختمان پایین انداختم....


پ.ن : داستانک بالا ارتباطی به حال و هوام نداره و زاده تخیالاتمه. من این روزها خیلی شادم.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن 86

دیروز با خودش قرار گذاشت دیگر غمگین نباشد و برای چیزی گریه نکند.

وقتی به مشکلاتش که به خاطر آنها غمگین می شد، فکر کرد، آنقدر خندید که اشک از چشمانش جاری شد.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در پنج شنبه ۱۱ بهمن ۸۶

روبرویش ایستاد و گفت: خیلی وقته تحملت کردم. به گمانم تو بهترین بودی٬ حالا می خوام بهت بگم

وقت جدایی رسیده٬ ما از جنس هم نبودیم. دوست دارم یه نفس راحت بکشم. دیگه سراغم نیا٬ همین!

لحظه ای مکث کرد.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز دوشنبه ۸بهمن ۸۶

می خواستم سایبان و تکیه گاه زندگی او باشم. آما آنقدر خودم را پایین آوردم و او را بالا بردم که دیگر

 فاصله ها فرصتی ندادند تا هر یک ٬ دیگری را ببینیم! حیف دیر دانستم که عشق٬ خواری نیست.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز پنج شنبه ۶ دی ۸۶

مادر گفت: پسرم! این دختر به درد تو نمی خورد... با تو جور در نمی آید...

خواهش می کنم بیشتر فکر کن!

- ولی از نظر من او بهترین است...

- من که هر چه فکر می کنم ٬ نمی توانم چیز قابل توجهی در او پیدا کنم.

- ولی مامان! من فقط او را می خواهم.

- (رو به مرد) نشسته ای و نگاه می کنی؟! ... تو هم یه چیزی بگو؟

- وقتی خودم پنجاه سال است با خیال کسی زندگی می کنم که از نظر من بهترین بود و مادرم نگذاشت

 با او ازدواج کنم ٬ به پسرم چه می توانم بگویم.

- (زن خشکش زد) ... هنوز هم؟!

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
جدید ترین اخبار انتخابات (اینجا کلیک کنید ) این بخش هر روز آپ میشود

نوشته شده در روز یکشنبه ۲ دی ۸۶

همه شون اومده بودند در خونه من. با یه دسته گل بزرگ. رو دسته گل چه چیزایی نوشته بودند!

یه قسمتش رو که تونستم بخونم این بود: «همسری وفادار٬ فرزند و پدری مهربان» خنده ام گرفت.

واقعاٌ راست می گفتن؟! آخه من یه عمر در حسرت شنیدن همین حرفا بودم!

بعد با وجدانی آسوده چشمانم رو رو هم گذاشتم و در گور خوابیدم.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |

نوشته شده در روز جمعه ۳۰ آذر ۸۶

عاشقان فراوانی داشت٬ اما هیچ کدام از او خواستگاری نکردند.

عاشقانش در حسرت پیر شدند٬ او در انتظار.

هر عاشقی فکر می کرد او دیگری را ترجیح می دهد.

پ ن: در پست "شب تولد دوباره "زمانی که از دوستان٬تشکر میکردم اسم یکی از دوستان عزیز جا ماند.ضمن پوزش فراوان به صورت ویژه از ایشان قدردانی میکنم: آیدای عزیز به خاطر همه چیز ممنون.

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
نوشته شده در روز چهارشنبه ۲۸ آذر ۸۶ ساعت ۱۷:۴۰

مرد سوار تاکسی شد: آخیش! چه صندلی نرمی... به راننده گفت: روزی چقدر کار می کنی؟ راننده

من و من کرد و گفت: روز ۱۵ تا ۲۰ هزار تومن.

-خدا را شکر... من هم طمع ندارم. چند سر عائله دارم ٬ هر چه دادی راضی ام....

راننده از توی آینه نگاهش کرد و گفت: کدوم خیابون می ایستی؟

- آخه ٬ خیابون سخته ٬ کار توی تاکسی بهتره!

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
 نوشته شده در روز شنبه ۲۴ آذر ۸۶ ساعت ۲۰

۱- همیشه فکر می کرد چقدر باید پیر شد تا خاطرات گذشته را با حسرت به یاد آورد. هیچ گاه نمی دانست در جوانی هم می شود برای روزهای از دست رفته گریست. شبی که هکرها زندگی او را هک کردند دراتاقش خلوت کرد و برای دقایقی اندوهگین شد اما لحظاتی بعد تصمیم گرفت  داستانی بنویسدو اسمش را بگذارد «روزهایی که خواهم ساخت».


لبخند

۲- دیروز با خودش قرار گذاشت دیگر غمگین نباشد و برای چیزی گریه نکند. وقتی به مشکلاتش که به خاطر آنها غمگین میشد٬ فکر کرد٬ آنقدر خندید که اشک از چشمانش جاری شد.


پ ن : از دوستان عزیزم رامونا٬ مهناز٬ فرزانه٬ مجید٬ مهدیس٬ یلدا٬ هاله٬ نانسی٬ یاسی ٬ تبسم٬ وارینا٬ آهو٬ سمانه٬ محمد٬ ستاره٬ فرانک٬ مهشید٬ مهسا٬ علی رضا٬ دل شکسته٬ دختر پاییزی ٬ یوکیم٬ آبجی این جوری٬ تارا٬ فروگی٬ و یاسمن عزیز صمیمانه تشکر میکنم.درسته این اتفاق خیلی ناراحت کننده بود ولی باعث شد بفهمم آدم های خوب توی دنیا خیلی زیادن. فقط باید یه کم چشمهام و باز کنم و به دور و برم نگاه کنم.از آبجی رامونا و مهناز و یاسی هم به صورت ویژه تشکر میکنم. اگه این حرفم رو به حساب ناز کردنم نذارن باید بگم اگه محبت اون ها نبود دیگه هیچ وقت به نت برنمیگشتم.خلاصه دم همتون گرم. به کوری چشم هر کسی که چشم نداره مهربونی رو ببینه

 

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
یاسر جان یاسر مهربانم

آسمان را ببین .کوه راببین .دریا راببین

کوه استوار است حتی اگر زمین بیقرار باشد

دریا زیباست حتی اگر هزاران زشتی را در خود جای دهد

و اسمان آبی  است حتی اگر در زیر چادر شب پنهان باشد

پس تو نیز

چون کوه باش استوار و پابرجا 

چون دریا زیبا و پرخروش

چون اسمان بیکران وابی

تو نیز دوباره بساز دوباره استواری کن 

مهم نیست که سنگی قلب آینه ای شیشیه ات را بشکند 

مهم حس تو اراده ی تو و وقلب پاک و آینه ی توست

پس باش بخاطر ما  بخاطر خود به خاطر دیگران

 

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |
داداشی گلم! مگه ما آبجیات مرده باشیم که کسی بخواد تو رو اذیت کنه. لااقل تا همین مرحله زرنگی می کنیم که آدرس خوشگلتو حفظ می کنیم تا خودت بیای و با سلیقه قشنگت دوباره اینجا رو بسازی. من و مهناز همه جوره هواتو داریم. بوس بوس بوس

+ نوشته شده توسط آدم برفی در و ساعت |