چقدر احساس سبکی می کنم. همه حرف هایم را زدم و از سیر تا پیاز اتفاقات را برایش تعریف کردم.
چقدر درد دل کردم و چقدر بعدش احساس خوبی داشتم. دلم خیلی تنگ بود اما الان حال بهتری دارم.
همیشه به دیدنش که می روم میوه و شیرینی و گل می برم. دیگر آنجا همه مرا می شناسند و با رفتنم
دور من جمع می شوند و در مدت کوتاهی جشن کوچک میوه و شیرینی به پایان می رسد. فقط گل ها
می ماند و من و او و حرف ها و حکایت ها.
حالم خیلی بهتر شده و سبک شده ام. همیشه از سر خاک که بر می گردم همین حال را دارم. حتی
حضورش در زیر خاک هم تسلای وجودم است.
پ.ن: به خاطر تکراری بودن داستانک بالا از همگی عذر میخوام. این داستان رو در وبلاگ قبلیم (که هک شد)نوشته بودم. به خاطر گذشت زمان زیادی از آخرین آپم و آماده نبودن مطلب جدید این دفعه رو تحمل کنید.

